محمد مفيد مستوفى بافقى

548

جامع مفيدى ( فارسى )

و آن سيد عالى مقدار همچنان مىرفت تا وقتى كه آفتاب به سمت الرأس رسيد و از حرارت آفتاب بمثابه‌اى افروخته گشت كه هر كه در هوا نظر كردى چون پروانه بسوختى و هر كه قدم بر زمين نهادى چون موم بگداختى ، شعر : ز گرما آن چنان مىشد نفس گرم * كه لب از تاب او چون شمع ميسوخت ز باد گرم پندارى كه تقدير * به دنيا دوزخ ديگر بر افروخت كار آن جناب باضطرار كشيد و از تشنگى جگرش كباب گرديد ، آنگاه پياده شده روى نياز بر زمين نهاد و بيچارگى و تشنگى خود را معروض رأى مقربان درگاه احديت نموده در آخر گفت ، بيت : آن را كه بدست لطف برداشته‌اى * بنواز و به يك بار ميفكن بر خاك [ 25 ب ] ناگاه فراش سبك سير باد بامر خالق عباد سايه‌بان سحاب در فضاى هوا بر افراشت و از فيض فضل نامتناهى قطرات امطار از ابر رحمت باريده كام اميد آن جناب سيراب گرديد . آن حضرت عهد نمود كه چون بر اسباب و اموال دنيوى دست قدرت يابد در آنجا قلعه ساخته چشمهء آب جارى سازد ، و بعد از آنكه بمنتهاى مطلب خود كامجوى شد بعهدى كه كرده بود وفا نموده در همان صحرا طرح قلعهء رفيع بنا انداخت مشتمل بر چهل خانه و حمام و مسجد و بازار و دكاكين و مصنعه و برجهاى عالى و درى از آهن بجا گذاشت و آن را موسوم نمود به « نه گنبد » و آن چنان قلعه‌ايست كه بروج آن در بلندى با شرفات فلك اعظم لاف برابرى زدى و عقاب سپهر به قوت طيران به كنگرهء پست آن نتوانستى پريد و نسر طاير با وجود بلند پروازى به پيرامن خاكريز آن نتوانستى رسيد ، مصراع : قلعه چون قلعهء سپهر بلند و در چهار فرسخى دهى بوده اهركان نام ، خريدارى نموده آب آن را در ميان